اشعار شیخ رضا جعفری

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

اي رنگ آب، آبي دريا دل شما

شرقي عشق ، گرم تماشا دل شما

شبنم نه! مثل صبح قنات دل كوير

نه! نه ! نه ! بوده بهتر از اينها دل شما

تا روبروي آينه هرگز نمي رسم

راهم چقدر دور شده تا دل شما

از جنس شعرهاي معاصر دل من است

شور شكوه بيدلي اما دل شما

در گريه ات غرور جگر را شكسته اي

اين روضه ها چه كرده مگر با دل شما ؟

دست مرا بگير و ببر تا لب فرات

اي نيل عشق حضرت سقا دل شما

 

شب شد ، چقدر سرد شده ، راه مي دهد

گنجشك كوچك دل من را دل شما

 

خانم غزل بدون تو تعطيل مي شود

يعني كه هست شاعر زهرا(س) دل شما

 

كسي نگفت به ما اشك هم جگر دارد

 رضا جعفري

رستاخیز واژه ها

برایتان چه قدر روضه ها به پا شده است

غمت چگونه دراین ظرف سینه جا شده است

به خاطر نظر لطف توست آقا جان

که جمع هفتگی ما پر از صفا شده است

رسول ترک یکی از هزار مجنونیست

که از مرام تو پایش به روضه وا شده است

صدای اکبر ناظم صدای نوکرها

که ماندگارترین صوت این عزا شده است

و بعد رفتن یک عمر تازه فهمیدم

که سرو قامت زینب چگونه تا شده است

به پای دل چه غریبانه زائرت گشتم

دلم شکسته و این سینه کربلا شده است

غریب مادری و بهر گریه کن هایت

به عرش مادر پهلو شکسته پا شده است

اشعار حسن لطفی تیشه های اشک

با هر خداحافظ که در دور و برش ریخت

بال و پر پروانه با خاکسترش ریخت

در پیش روی حسرت چشمان بابا

می رفت و صدها آرزو پشت سرش ریخت

هر جا که بوده کربلا یا در مدینه

با زخم اول، زود قلب مادرش ریخت

او اوّلین رزمنده بود پس بدیهی ست

یک لشکر تازه نفس روی سرش ریخت

آن قدر پاشیده شده گل برگ هایش

حتی زره طاقت نیاورد آخرش ریخت

اخر نشد "بابا" بگوید،بی صدا رفت

با آنکه هرچه داشت را در حنجرش ریخت

ناباورانه برگ برگ آرزو را

با گریه بابا در عبای باورش ریخت

حسن لطفی

ادامه نوشته

اشعار جواد حیدری

غربت هیچ کسی مثل تو مولا نشود

گره بی کسی تو به خدا وا نشود

نیست یک خواهر غمدیده پرستار شما

هیچ کس همقدم زینب کبری نشود

به لب تشنه ی تو آب گوارا نرسید

مقتلت گر چه به جانسوزی صحرا نشود

پسر ضامن آهو، تو جوانمرگ شدی

مثل تو هیچ کسی وارث زهرا نشود

جگر سوخته از زهر تو را طعنه زدند

جگر سوخته با خنده مداوا نشود

قدرت زهر چه بوده که ز پایت انداخت

گفت با خنده دگر ابن رضا پا نشود

جان فدای پسرت حضرت هادی که سه روز

دید تشییع تن خسته مهیا نشود

جواد حیدری

ادامه نوشته

اشعار علی اکبر لطیفیان

این آبها که ریخت، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت

گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از اینکه مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند، بازوی آب آورت که ریخت

گفتم خدا به خیر کند قامت تور
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
اما هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
علی اکبر لطیفیان

ادامه نوشته

شعر علیرضا لک

همه حیثیت عالم و آدم با توست
در فرات نفسم گام بزن دم با توست
من از این جزر و مد سینه زنانت خواندم
ماه من شورش شبهای محرم با توست
دشمن از ترس نگاهت مژه بر هم نزند
غضب آلوده ای و خشم خدا هم با توست
با حضورت حرم آل علی آرام است
تا زمانی که در این معرکه پرچم با توست
علقمه زیر شتاب نفست میسوزد
وعده ای داده ای و چشمه زمزم با توست
خرد شد ریخت به پایت همه هست حسین
قد بر افراشتن این کمر خم با توست
هیچکس مثل تو از وعده ی خود آب نشد
مشک شد پاره و تنها غم عالم با توست
علیرضا لک
 

ادامه نوشته

اشعار حمیدرضا برقعی

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را
آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت: لا حول و لا قوه الا بالله
مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است
رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری
زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!
کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!
من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

سید حمید رضا برقعی

ادامه نوشته