X
تبلیغات
یک غزل تا بهشت - اشعار علی اکبر لطیفیان

یک غزل تا بهشت

بانک اشعار آئیینی شاعران اهل بیت(علیهم السلام)

اشعار علی اکبر لطیفیان


 آخرین اشعار شاعر و مداح اهل بیت آقای علی اکبر لطیفیان   لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟
قاری من چقدر صدایت عوض شدهتشریف تو به دست همه سنگ داده استاوضاع شهر کوفه برایت عوض شدهتو آن حسین لحظه گودال نیستیبالای نیزه حال و هوایت عوض شدهوقتی ز روبرو به سرت می کنم نگاهاحساس می کنم که نمایت عوض شدهجا باز کرده حنجره ات روی نیزه هادر روز چند مرتبه جایت عوض شدهطرز نشستن مژه هایت به روی چشمای نور چشم من به فدایت عوض شدهما بعد از این سپاه تو هستیم یا حسینجنگی دگر شده شهدایت عوض شدهتو باز هم پیمبر در حال خدمتیبا فرق این که شکل هدایت عوض شدهعلی اکبر لطیفیان   ما آن  پیاله ایم که لبریز باده ایملیک این پیاله را به ملک هم نداده ایمتا وقت می کنیم حسینیه می رویمما سالهاست شیعه گریان جاده ایمبا هر سلام صبح به آقای بی کفنانگار روبروی حرم ایستاده ایمبا رعیتی خانه ارباب با وفااحساس می کنیم که ارباب زاده ایمشکر خدا که نان شب ما حسین شدممنون لطف مادر این خانواده ایمبال ملائکه است که ما را می آوردیعنی سواره ایم اگر پیاده ایمداریم با "حسین، حسین" پیر می شویمخوشحال از این جوانی از دست داده ایم علی اکبر لطیفیان     بال فرشته که خاک پای حسین استفرش حسینیه ی عزای حسین استفاطمه دنبالش است روز قیامتهر که به دنبال دسته های حسین استشعر من و تو که افتخار نداردتا که خدا مرثیه سرای حسین استرحمت زهرا برای اینکه بریزدمنتظر گریه ای برای حسین استدر دل مردم چه هست کار نداریمدر دل ما که "برو بیای" حسین استدست به سمت کسی دراز نکردیمهر دو جهان دست ما گدای حسین استگندم شهر حسین روزی ما شدباز سر سفره ها غذای حسین استقیمت اشک برای خون خدا هستدست همان کس که خون بهای حسین استپرچم کرببلا همیشه بلند استحافظ پرچم اگر خدای حسین استهر چه که ما خواستیم فاطمه دادهآنچه فقط مانده کربلای حسین است علی اکبر لطیفیان     کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم مثل خورشید گرفتار شب تار شدم مرد این شهرم و بر پیرزنی مدیونم این هم از غربت من بود که ناچار شدم من نمی خواستم علّت دلواپسیِ__معجر زینب کبری شوم، انگار! شدم من بدهکاری خود را به همه پس دادم به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم من در این خانه، تو در خانه خولی، تازه با تو همسایه دیوار به دیوار شدم کاش می شد بنویسم کفنی برداریکفنی نیست اگر، پیرهنی برداریعلی اکبر لطیفیان     کاروان سلاله های خدا کاروان امام عاشوراکاروان بهشتیان زمین کاروان فرشتگان سمایکی از نوکرانشان جبریل یکی از چاکرانشان حواگوشه ای از صدایشان داوودنفسی از دعایشان عیسینوجوانانشان چو اسماعیلپیرمردانشان خلیل آسازائر اشکهایشان بارانتشنه مشکهایشان دریاهمه آیات سوره مریم همه چون کاف و ها و یا و الی...یوسفان عشیره حیدر مریمان قبیله زهراکعبه می بیند و طواف ملک چشم تا کار میکند اینجاکشتگان حوادث امروز صاحبان شفاعت فرداتا به حالا ندیده هیچ کسی این همه آفتاب در یکجاهردلی با دلی گره خورده است همه مجنون صفت، همه لیلادارد این کاروان صحرائی دخترانی عفیفه و نوپاهمه با احترام و با معجر همه در پرده های حجب و حیاپرده را از مقابل محمل باد حتی نمیبرد بالا‏دور تا دور شان بنی هاشم تحت فرمان حضرت سقاپای علیا مخدره زینب روی زانوی اکبر لیلااز غروب مدینه می آیند در زمینی به نام کرب وبلامی رسیدند و یاد می کردند از سر و طشت و حضرت یحییحق نگهدار این همه مجنون حق نگهدار این همه لیلا علی اکبر لطیفیان     کیست امشب در دل طوفانی او جا کند قطره های تاولش را راهی دریا کند گرد و خاکی گشته بود اما هنوز آئینه بود صفحه آئینه را فردای محشر وا کند مشتی از خاکستر پروانه نیت کرده است کنج این ویران سرا میخانه ای برپا کند تار و پودی از لباس مندرس گردیده اش می تواند دیده یعقوب را بینا کند او که دارد پنجه ای مشکل گشا قادر نبود چشمهای بسته بابای خودرا وا کند گیسویش را زیر پای میهمانش پهن کرد آنقدر فرصت نشد تا بوریا پیدا کند خشت های این خرابه سنگ غسلش می شود یک نفر باید دوباره غسل یک زهرا کندعلی اکبر لطیفیان     ای فدای دل منوّرتانای به قربان چشم کوثرتان وای بر حال جبرئیل او راگر برانید روزی از درتان ای سلیمان موری آمده استتا مشرف شود به محضرتانمن کیم دوره گرد چشمانتزینبم من همان کبوترتان کودکانم چه ارزشی دارند؟جان عالم تصدق سرتان کرده ام یا اخا دو آئینه نذر چشم علی اصغرتان ظهر دیدی چگونه خوش بودنددر صفوف نماز آخرتان به امیدی بزرگشان کردمتا به دستم شوند پرپرتان گر بگویی بمیر می میرنددست بر سینه اند و نوکرتان پای تفسیر شیرشان دادمپای تفسیر گریه آورتان پای تفسیر سوره مریمسور زخمهای پیکرتان تا که راضی شوی و اذن دهیپر بگیرند در برابرتان یادشان داده ام قسم بدهندبر ضریح کبود مادرتان بگذار اینکه ذبحشان سازمپای رگهای سرخ حنجرتانعلی اکبر لطیفیان     یا که خدا به خلق پیمبر نمی دهدیا گر دهد پیمبر ابتر نمی دهدحتی اگر چه فیض الهی به هیچ کسغیر از رسول سوره ی کوثر نمی دهددختر در این قبیله تجلی کوثر استبی خود خدا به فاطمه دختر نمی دهدزینب یگانه است خدا هم به فاطمهتا زینب است دختر دیگر نمی دهدزینب رشیده ای است که بر شانه ی کسیتکیه به غیر شانه ی حیدر نمی دهدزینب شکوه خواهری اش را در عالمیندست کسی به غیر برادر نمی دهداو مظهر صفات جلالی حیدر استیعنی براحتی به کسی سر نمی دهدزینب همان کسی است که در را عفتشعباس می دهد، نخ معجر نمی دهدعلی اکبر لطیفیان     غیرت خاکسترش رنگ دگر داشتشعله بال و پرش میل سفر داشتآن که در این یازده سال یتیمیتا که عمو بود انگار پدر داشتاز چه بماند در این خیمه خالیآْن که ز اوضاع گودال خبر داشتگفت: به این نیزه خشک و شکستهتکیه نمی زد عمو یار اگر داشترفت مبادا بگویند غریب استیاکه بگویند عمو کاش پسر داشتآمد و پیشانی زخمی شه رااز بغل دامن فاطمه برداشتدر وسط بهت دلشوره زینبشکر خدا دست، یعنی که سپر داشتعلی اکبر لطیفیان     از تنم چند تن درست کنیدبی سر و بی‌بدن درست کنید سنگ را بر تنم تراش دهید تا عقیق یمن درست کنید زره‌ای تن نکرده‌ام تا خوب از لباسم کفن درست کنید از پر تیرهای چله‌نشین بر تنم پیرهن درست کنید سیزده مرتبه مرا بکشید سیزده تا حسن درست کنید آنقدر قد کشیده‌ام که نشد کفنی قد من درست کنیدعلی اکبر لطیفیان     آمد از خیمه همچو قرص قمرآنکه آماده بهر پرواز استاشتیاق است و ترس جاماندنبند نعلین او را اگر باز است* کربلا با نسیم گلبرگشرنگ و بوی گلاب می گیردحسنی زاده است? حق داردچهره اش را نقاب می گیرد* آخر او ماهپاره می باشدمثل خورشید عرشه ی زین استآن گلی که به چشم می آیدزودتر در نگاه گلچین است*قامت سبز و قد کوتاهشبوی کامل ترین غزل دارداینکه شوق زبان زد عشق استسیزده شیشه ی عسل دارد* جشن دامادی و بلوغش بودکه به تکلیف خود عمل می کردمثل یک غنچه زیر مرکبهاداشت خود را کمی بغل می کرد*سینه گاهش کمی تحمل داشتآن هم از دست نعلها وا شدمعجزه پشت معجزه آمدنونهالی شبیه طوبی شد *گر عمو را شکسته می خواندگر کلامی به لب نمی آرددر مسیر صدای بی حالشاستخوان مزاحمی دارد*قامت او کمی بزرگ شده استیا عمو قامت خمی دارد؟!رد پای کشیده ی او تاوسط خیمه لاله می کارد*بر سر گیسوی پریشانش رنگ خونابه نیست? رنگ حناستآخر این نوجوان بی حجلهتازه داماد سیدالشهدا ستعلی اکبر لطیفیان       آنقدر رشیدی که تنت افتادهاطراف تنت پیرهنت افتادهیک ظرف عسل داشت لبت فکر کنم با سنگ زبس که زدنت افتادهاز بس به سر و صورت تو سنگ زدندخدشه به عقیق یمنت افتادهسر در بدنت بود که پامال شدیپس دست تو نیست گردنت افتادهبرگرد حسین زود حسین برگردانشدر خیمه عروس حسنت افتادهعلی اکبر لطیفیان     ای تجلی صفات همه ی برترهاچقدر سخت بود رفتن پیغمبرهاقد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ایچون که عشق پدران نیست کم از مادرهاپسرم! می روی اما پدری هم دارینظری گاه بیندار به پشت سرهاسر راهت پسرم تا در آن خیمه بروشاید آرام بگیرند کمی خواهرهابهتر این است که بالای سر اسماعیلهمه باشند و نباشند فقط هاجرهامادرت نیست اگر مادر سقا هم نیستعمه ات هست به جای همه ی مادرهاحال که آب ندارند برای لب توبهتر این است که غارت شود انگشترهازودتر از همه ، آماده شدی، یعنی که:"آنچنان خسته نگشته است تن لشگرهاآنچنان کهنه نگشته است سم مرکبهاآنچنان کند نگشته است لب خنجرها"چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شدهچه کنم با تو و با بردن این پیکرهاآیه ات بخش شده آینه ات پخش شدهعلی اکبر من گشته علی اکبرهاگیرم از یک طرفی نیز بلندت کردمبر زمین باز بماند طرف دیگرهابا عبای نبوی کار کمی راحت شدورنه سخت است تکان دادن پیغمبرهاعلی اکبر لطیفیان     آنقدر توان در بدن مختصرت نیستآنقدر که حال زدن بال و پرت نیستبر شانه بینداز خودت را که نیفتیحالا که توانایی، از این بیشترت نیست"فرمود: حسینم، به خدا مسخره کردندگفتند: مگر صاحب کوثر پدرت نیستگفتی که مکش منت این حرمله ها راحیف از تو و دریای غرور پسرت نیستحالا که مرا می بری از شیر بگیرییک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟"تو مثل علی اکبری و جذب خداییآنقدر که از دور و برت هم خبری نیستآنقدر در ان لحظه سرت گرم خدا بودکه هیج خبر دار نگشتی که سرت نیستاین بار نگه دار سرت را که نیفتدحالا که توانایی از این بیشترت نیستعلی اکبر لطیفیان     این آبها که ریخت، فدای سرت که ریختاصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریختگفته خدا دو بال برایت بیاورنددر آسمان علقمه، بال و پرت که ریختاثبات شد به من که تو سقای عالمیبر خاک، قطره قطره ی چشم ترت که ریختطفلان از اینکه مشک به دست تو داده اندشرمنده اند، بازوی آب آورت که ریختگفتم خدا به خیر کند قامت توراین قوم غیض کرده به روی سرت که ریختوقت نزول این بدن نا مرتّبتمانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریختمعلوم شد عمود شتابش زیاد بودبر روی شانه های بلندت سرت که ریختاما هنوز دست تو را بوسه می زنماین آب ها که ریخت فدای سرت که ریختعلی اکبر لطیفیان     وعده ای داده ای و راهی دریا شده ایخوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‏اىآب از هیبت عباسى تو مى‏لرزدبى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اىبه سجود آمده‏اى یا که عمودت زده‏اندیا خجالت زده‏اى وه که چه زیبا شده‏اىیا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفتکمر خم شده را غرق تماشا شده‏اىمنم و داغ تو و این کمر بشکستهتویى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اىسعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزىاندکی فکر خودت باش ببین تا شده‏اىمانده‏ام با تن پاشیده‏ات آخر چه کنم؟اى علمدار حرم مثل معما شده‏اىمادرت آمده یا مادر من آمده استبا چنین حال به پاى چه کسى پا شده‏اىتو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بوددر شگفتم که در این قبر چرا جا شده‏اىعلی اکبر لطیفیان     مشک بر دوش به دریا آمدهمه گفتند که موسی آمدنفس آخر ماهی ها بودناگهان بوی مسیحا آمد از سر و روی فرات، آهستهموج می ریخت که سقا آمداو قسم خورده که سقا باشدآن زمانی که به دنیا آمد دست بر زیر سر آب نبردعلقمه بود که بالا آمداز کمین گذر نخلستانبا خبر بود که تنها آمدکاش آن تیر نمی آمد، حیفاز ید حادثه امّا آمداِنکِسار از همه جا می باریداز حرم شاه حرم تا آمدداشت آماده ی هجرت می شدکه در این فاصله زهرا آمداز دل علقمه زیبا می رفتمثل آن لحظه که زیبا آمدعلی اکبر لطیفیان     تو زیر پا رفتی ولی بیچاره زینباز این به بعد و بعد از این آواره زینبباید خودت یاری کنی ورنه محال استبوسه بگیرد از گلوی پاره زینب**خون گلویت را کسی تا آسمان بردپیراهن و عمامه ات را این و آن بردآیا نگفتم در بیاور خاتمت راراضی شدی انگشترت را ساربان برد**گفتند که پیراهنت را می کشیدندتصویر غارت کردنت را می کشیدندنه اینکه نیزه بر تنت می ریخت دشمنبلکه به نیزه ها تنت را می کشیدند**رفتی و دستم بر ضریح دامنی بودرفتی ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟تا آن زمانی که به یادم هست داداشوقتی که می رفتی تنت پیراهنی بود** رفتی که اشک خواهرت را در بیاریبغض گلوی دخترت را در بیاریآیا نمی شد ای سلیمان زمانهقبل از سفر انگشترت را در بیاری؟علی اکبر لطیفیان     بمان که روشنی دیده ی ترم باشیشبیه آیینه ای در برابرم باشیهوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد استبمان که مایه ی دل گرمی حرم باشیچه شد که از ته گودال سر در آوردیتو زینت سر دوش پیمبرم باشیدر این شلوغی گودال تنگ، قول بدهکمی مراقب پهلوی مادرم باشیتو در بلندترین نیزه منزلت کردیبه این بهانه مگر سایه ی سرم باشیجواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیستمگر تو قول ندادی برادرم باشیتو آفتابی و بالای نیزه هم که شدهبمان که روشنی دیده ی ترم باشیعلی اکبر لطیفیان     داری عقیله خواهر من گریه می کنیآیینه برابر من گریه می کنیاز لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفتخیلی شبیه مادر من گریه می کنیدلشوره می چکد ز نگاه سه ساله اموقتی کنار دختر من گریه می کنیمن از برای معجر تو گریه می کنمتو از برای حنجر من گریه می کنیامشب برای ماندن من نذر می کنیفردا برای پیکر من گریه می کنیامشب نشسته ای و مرا باد می زنیفردا به جسم بی سر من گریه می کنیعلی اکبر لطیفیان     در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست زیرا که در صفات خدا «احتیاج» نیست باید به بال رفت و درآورد گیوه را دربارگاه قرب تو پا احتیاج نیستتو بی ‌وسیله هم بلدی معجزه کنی دست تو را به لطف عصا احتیاج نیست بوی طعام سفره، خودش می‌کشد مرا تاخانه‌ی تو راهنما احتیاج نیست خواهش نکرده اهل کرم لطف می‌کنند اینجا به التماس گدا احتیاج نیست اصلا پی معالجه ی این جگر مباش "بیمارعشق رابه دوا احتیاج نیست" محشر برای رو شدن اعتبار توست کی گفته است روز جزا احتیاج نیست؟ تو با سکوت کردن خود، جنگ می‌کنی تیغ تو را به کرب و بلا احتیاج نیست وقتی نداشت مادر تو سنگ قبر هم دیگر تو را به صحن و سرا احتیاج نیست علی اکبر لطیفیان     سنگ و طلا (یا جواد الائمه ادرکنی)در خلوت یاران اثری بهتر از این نیست در چله گرفتن ثمری بهتراز این نیست ما خم شراب از جگر غوره گرفتیم در میکده ی ما هنری بهتر از این نیست سجاده بیارید که تا صبح نخوابیم در بین سحرها – سحری بهتر از این نیست ما درد نگفتیم ولی باز دوا کرد در شهر، طبیب دگری بهتر از این نیست حق داشت بنازد پدر پیر مدینه در هیچ کجایی پسری بهتر از این نیست گفتند جواد است سر راه نشستیم در جمع گدایان خبری بهتر از این نیست پر کرد به اجبار خودش کیسه ی ما را در کوچه ی ما رهگذری بهتر از این نیست گفتند سلامی بده و زائر او باش دیدیم در عالم سفری بهتر از این نیست پس زائر یاریم توکلت علی الله ما عبد نگاریم توکلت علی الله ابروی تو و تیغ بلا فرق ندارند در طرز شهادت شهدا فرق ندارند کافی است که پای تو به یک سنگ بگیرد این گونه که شد سنگ و طلا فرق ندارند ایام طفولیت تو عین بزرگی است در معجزه، ایام خدا فرق ندارند از رحمت تو دور نبودند،سیاهان وقت کرم تو، فقرا فرق ندارند پایین سرسفره تو نیز چو بالاست در خانه ی تو شاه و گدا فرق ندارند ما کار نداریم رضا یا که جوادی در مذهب ما آینه ها فرق ندارند تو آمده ای تا که سرآمد شده باشی یکبار دگر نیز محمد شده باشی بیمار شدن از من و عیسی شدن از تو لب تشنه شدن ازمن و دریاشدن از تو در راه عصای تو بیان کرد: امامی! اعجاز عصا از تو و موسی شدن از تو در مهد به اثبات خودت سعی نمودی در کودکی ات این همه والا شدن از تو چهل سال پدر – چشم به راه پسرش بود حالا یکی یک دانه ی بابا شدن از تو چشمان موفق به امید تو نشسته است پس دست شفا از تو و بینا شدن از تو تا زائر سرو قد و بالای تو باشد جانم پسرم از پدر و پاشدن از تو بگذار قدم های تو را خوب ببیند در قامت تو جلوه ی محبوب ببیند هستند کریمان دو عالم سرخوانت یکبار نخورده است گره کیسه ی نانت اصلا حرم شاه خراسان حرم توست هرصحن که گشتیم در آن بود نشانت انگار که گهواره تو عرش زمین بود وقتی پدر پیر تو می داد تکانت تکبیر تو از داخل گهواره رسیده است هستم اگر امروز مسلمان اذانت یکبار پدر گفتن تو گر نمی ارزید صدبار نمی رفت به قربان زبانت! از چشم پدر دور مشو – گرگ زیاد است براین پدرت حق بده باشد نگرانت در راه مبادا قدمت خار ببیند آن صورت چون برگ تو آزار ببیند یک روز می آید که می افتد بدن تو لب تشنه بمانی و بخشکد چمن تو یک روز می آید که می افتی و کنیزان در خانه برقصند کنار بدن تو ای یوسف زهرا - دل یعقوب فدای ...آن لحظه ی خاکی شدن پیرهن تو هرچند کلام تو در آواز شود گم اما نزند هیچ کسی بر دهن تو علی اکبر لطیفیان     یا فاطمه الزهرا(س) حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست بی بال هم اگر بشوم باز می پرم جبریل را به همت پرها نیاز نیست حرف و حدیث پشت سرت را محل نده توحید زاده را به خبرها نیاز نیست گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست من باشم و نباشم، فرقی نمی کند تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست حرف سپر فروختنت را وسط مکش دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست محسن که جای خود حسنینم فدای تو وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست دیوار هم برای اذیت شدن بس است دیگر فشار دادن درها نیاز نیست علی اکبر لطیفیان     پرده کعبه گریه مکن اِنَّ...اصطفایی را که می بوسی پیغمبر وقت جدایی را که می بوسی آه تو را آخر در آوردند، ابراهیم! در خیمه اسماعیلـهایی را که می بوسی باور کن آهوی نجیبت بر نمی گردد بی فایده است این ردپایی را که می بوسی بگذار لبهایت حسابی توشه بردارند شاید بریزد جای جایی را که می بوسی تا چند لحظه بعد "بابا" هم نمی گوید این خوش صدای کربلایی را که می بوسی یاد شب دامادی اش یک وقت می افتی با گریه این زلف حنایی را که می بوسی یعنی کتاب توست ترتیبش بهم خورده؟! این صفحه های جابجایی را که می بوسی! تو در طواف کعبه ی پاشیده ات هستی پس پرده ی کعبه است عبایی را که می بوسی علی اکبر لطیفیان     السلام علیک ایها الصدیقه الشهیده فاطمه(س) پروانه ی مدار خودش بودمنحصراْ تحت انحصار خودش بود فاطمه(س) مخدوم خویش و خادم خویش است کعبه ی خود بود و پرده دار خودش بود نان کسی بر لبش حلال نباشدفاطمه(س) هر روز نان بیار خودش بود روح خودش را گرفت در تن خود ریختخلقت زهرا در اختیار خودش بود گفت: اَنا مِن فاطمةُ ، فاطمه مِنّی فاطمه(س) پس سالها کنار خودش بود اینکه ولایت چنین به نام علی(ع) شدکار علی(ع) هم نبود ، کار خودش بود هیچ زمان رو نزَد به غیرت شمشیرتکیه ی زهرا(س) به ذوالفقار خودش بود نَه که بخواهد نبی(ص) مقام بگیری بوسه به دست تو افتخار خودش بود نیست عجب گر علی(ع) به خاک تو افتادچونکه مزار تو نَه ، مزار خودش بود علی اکبر لطیفیان     نیامد، رفتم پائیز شد فصل بهاری که به من دادندطی شد تمام روزگاری که به من دادند خورشید پیشم هست اما من نمی بینمنفرین به این چشمان تاری که به من دادند یعقوب نابینای راه یوسفم کردهاین گریه ی بی اختیاری که به من دادند از بس نیامد که زمان رفتنم آمداینگونه سرشد انتظاری که به من دادند پایان کار "من" به وصل "او" نینجامیدآخر چه شد قول و قراری که به من دادند ای جاده ها! ای جمعه ها! ای مردم دنیاکو وعده آن تکسواری که به من دادند من آرزوی دیدنش را می برم _ شاید ...... گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند حالا زمستان است و من درگور خوابیدمخورشید من! این خانه تاریک ِ به من دادند علی اکبر لطیفیان     دختر پیغمبر آمده در می زنند فکر کنم مادر آمده از کوچه ها بنفشه ترین مادر آمده او رفته بود حق خودش را بیاورد دیگر زمان خونجگری ها سر آمده وقتی رسید اول مسجد صدا زدند بیرون روید دختر پیغمبر آمده سوگند بر بلاغت پیغمبرانه اش با خطبه هاش از پس آنها بر آمده سوگند بر دلایل پشت دلایلش در پیش او مدینه به زانو در آمده مردم حریف تیغ کلامش نمی شوند انگار حیدر است که در خیبر آمده وقتی که رفت از قدمش یاس می چکید یعنی چه دیده است که نیلوفر آمده ؟ گنجینه های عرش الهی برای اوست هرچند گوشواره اش از جا در آمده در کنج خانه بستری آماده می کنم در می زنند فکر کنم مادر آمده علی اکبر لطیفیان     کُرسی زمستانی بازهم - صحبت فرداست قرارِ ما ها بازهم - خیر ندیدیم از این فردا ها چقدر پای همین وعده ی تو پیرشدندجگر "مادر ها " موی سر "بابا ها " سیزده قرنِ گذشته همه اش فردا بودپس چه شد آمدنِ آن نفر ِ فردا ها سیزده قرن، نفسهایِ زمین پرشده از ..."پسر فاطمه"ها ای "پسر زهرا "ها سیزده قرن، تو آنجایی و ما اینجائیمچه کنم راه به آنجا ببرند اینجاها خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیستدیدن یک نفر از ... یک نفر از آقاها باز کُرسی زمستانی ما گرم نشدبازهم سرد گذشتند ، شب یلداها علی اکبر لطیفیان     هجده نفس از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانهاز آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانمدر گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكييك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودمبالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينهسر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـادتـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـردديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـماز آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه علی اکبر لطیفیان     اوّل برای مادرمان بر بانوی مطهرمان گریه می کنیمبر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم با این دو زمزمی که خداوند داده استبر آیه های کوثرمان گریه می کنیم بر بروی بالهای سپید ملائکهبر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم کنجی نشسته ایم و کنار پیمبرانبر دختر پیمبرمان گریه می کنیم بر لاله های بستر او خیره می شویمبر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفتحالا کنار باورمان گریه می کنیم قبل از حساب، صبح قیامت که می شوداوّل برای مادرمان گریه می کنیم علی اکبر لطیفیان       موسايِ آخرالزمان موسايِ مايي و عصاي ديگرانييعني شما آقاي از ما بهتراني از تو فقط چوپاني ات را درك كرديمپس حقّمان است اينكه ما را مي چراني با جلوه هاي روشن اطراف طورتابليس مي گيري ، ملك مي پروراني آدم تـو ، ابراهيم تـو ، عيسي تـو ...تـو ...تـوتـو يك نفر هستي ولي پيغمبراني دور از من و اين گلّه هاي گوچ كردهاين جمعه هم ، پيش خدا خوش بگذراني علی اکبر لطیفیان     سه بهار از هجده بهار فاطمه - يكي من - يكي تـو قدم من _ نفس من _ زمين تـو _ هوا تـوبه اينجا رسيده "مَـن"م با دوتا "تـو" بيا شايد اين بالهامان پريدندخدا را چه ديدي ، تو حالا بيا _ تـو... ...براي پروبالِ اينجا نشينمكمي آسمان باش و منهم بـَرا _ ي _ تو بيا اصلاً عمّه قضاوت كند، " اينكه من زودتر خواب ديدم وَ يا تـو" من و عمّه بايد به زحمت بيفتيمبراي تو و ديدن تـو ، چرا تـو ؟! شكسته دل هركه در اين خرابه استخدا ، آسمان ، جبرئيل ، عمّه ، ما ، تـو به معراج هفت آسمانم رسيدمهمين جا ، همين كنج ويرانه با تـو بيا تا كه گيسوي هم را ببافيميكي من ، يكي تـو _ دوتا من ، دوتا تـوعلی اکبر لطیفیان     سه نقطه گنجشك پر جبريل پر بابا سه نقطهمن پر تو پر هركس شبيه ما سه نقطه عمه نه عمه بالهايش پر نداردحالا بماند در خرابه تا سه نقطه اين محو يكديگر شدن در اين خرابهيا اينكه ما را مي پراند يا سه نقطه اصلاً چرا من خواستم پيشم بياييبابا شما كه پا نداري تا سه نقطه يادت مي آيد روزهاي در مدينهدو گوشواره داشتم حالا سه نقطه وقتي لبت را زير پاي چوب ديدممي خواستم كاري كنم امّـا سه نقطه انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفتانگشت پر انگشتر بابا سه نقطه علی اکبر لطیفیان     نقاشيبگذار زير پاي تو نقاشي ام كننددر دومين هجاي تو نقاشي ام كنند مثل كبوتران شب جمعهء حرمبگذار در هواي ِ تو نقاشي ام كنند مثل كتيبه هاي ِ قديم حسينيه در مجلسِ عزاي تو نقاشي ام كنند جبريل مي شوم سر سجاده اي اگرهمسايه دعاي ِ تو نقاشي ام كنند بگذار مثل مَشك پر از آب ، يك غروبدر دست بچه هاي تو نقاشي ام كنند من نذر كرده ام كه به هنگام مردنمنزديك كربلاي تو نقاشي ام كنند حتماً مرا بدون سر و تشنه مي كِشندروزي اگر براي تو نقاشي ام كنند آيا نمي شود كه در اين زير سنگهاآقاي من، به جاي تو نقاشي ام كنند؟! علی اکبر لطیفیان     غروب شصت و يك حـتي خـدا مـيان حسـينيهء غمـشسوگند خورده است به ماه محرمش شبهاي قدر محترم و با فضيلت اندامّـا نمي رسند به شبهاي مـاتمش امروز نه، غروب همان سال شصت و يكمـا را گـره زدنـد به نخـهاي پـرچمش اين دستمال گـريه پر از نـور مي شودوقتي به دست روضـهء خورشيد مي دمش چشمي كه از براي تو گريان نمي شودبايد حـواله داد به دست جـهنمش جانم فداي ِ محتشم خانواده اتبا اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش علی اکبر لطیفیان     گریه کبود چقدر آرد نشسته است روی دامانتفدای گردش دستاس آسیا بانت از آن زمان که تو را از بهشت آوردندنشسته اند ملایک سَرِ خیابانت همیشه فصل بهاری - همیشه سر سبزیاگر چه پر شده از برگ زرد گلدانت ببین که پلک خداهم به هق هق افتاده استبه گریه های کبودِ بدون پایانت سرِ مزار تو حتی مدینه محرم نیستخدا برای همین است کرده پنهانت الا مسافر گندم نخورده ی دنیاچقدر آرد نشسته است روی دامانت علی اکبر لطیفیان       دوازده من حقّم است هشت گرفتم چرا که منیک جمله هم نساخته ام با دوازده با چند نمره باشد اگر رد نمی شوییک ، دو ، سه ، ... ، هفت ، هشت، نَه آقا دوازده بی تو تمامِ اهل قیامت رفوزه اندای نمرۀ قبولی ِ دنیا، دوازده ثانیه های کـُند توسل می آورندیا "صاحب الزمان خدا" یا "دوازده" حالا که ساعت تو و چشم خدا یکی استآقا چقدر مانده زمان تا دوازده امروز اگر نشد ولی یکروز می شودساعت به وقت شرعی زهرا دوازده علی اکبر لطیفیان     کبوترِ همیشه هر چند پر شکسته شدی و نمی پریاما هنوز، مثل همیشه کبوتری شکر خدا که پاشدی و راه می رویانگار فاطمه کمی امروز بهتری حتی برای دلخوشیِ ما... چه خوب شدمشغول کارِ خانه شدی روز آخری شانه زدی به موی پریشان دخترممی خواستی نشان بدهی باز مادری با این قنوت نا متعادل چه می کنیداری دعا به خانه ی همسایه می بری!؟ هر چند خنده می کنی از دیدنم، ولیبا طرز راه رفتن خود گریه آوری بانو! تو را قسم به دلم احتیاط کنوقتی که دست جانب دستاس می بری کم کم بساط زندگیم جمع می شودآخر نگاه می کنیــیَم جور دیگری .... علی اکبر لطیفیان     صدای آینه سپرده ام به کنیزان و هر چه نوکرتانکه آینه نگذارند، در برابرتان که گیسوی تو یکی در میان پر از یاس استچه آمده است در این کنج خانه بر سرتان شکسته ای و همینکه به راه می افتیصدای آینه می آید از سراسرتان چه روی داده که حتی برای یک لحظهعقب نمی رود از روی چهره معجرتان نبیـنمت که به دیوار تکیه می آریکنار چشمهای غریب همسرتان کجاست شانه زدنها که کار هر شب بود!؟به گیسوان همیشه نجیب دخترتان خدا به خیر کند این نفس زدنها راکه سخت می رسد از سینه تا به حنجرتان ببین چگونه غرور شکسته ی مردینشسته پای نفسهای رو به آخرتان علی اکبر لطیفیان       غزل احتمالی باران لحظه های پر از خشکـسالـیَم!احساس آبیِ غزلِ احتمالـیَم! در این اتاق یک_دو_سه متری م ، دلخوشمبا رنگ آسمانی ِ گلهای قالـیَم تا کی صدای آمدنت طول می کشد؟پیغمبر قبیله! امام اهالـیَم! وقتی غروب می شود و گریه می کنیآیا نمی شود به نگاهت بـمالـیَم دنبال ارتفاع ِ خودم آمدم، اگراطراف گیوه های تو در این حوالـیَم ای رمز جدول همه ی "جمعه نامه ها "تنها جواب آئنه های سوالیم! یک روز هم اذان ترا پخش می کننداز پشت بام حنجره های بلالـیَم تو لحجه ی زبان خدائی و من ولیاز پایه ریزهای زبانهای لالـیَم حالا کنار چشم تو لُکنت گرفته اممن دوستدالَمت، آیا دوست دالـیَم!؟ علی اکبر لطیفیان     همشیرۀ خورشید زخمیِ زنجیرم کبودِ بی شمارمبر شانه هایم زخمهای کهنه دارم همشیرۀ خورشیدم و بانوی نورمهر چند که در پنجه ی گرد و غبارم شامِ غریبانیِ عصر خیمه هایمآن چادر خاکیِ در حال فرارم نام مرا با خطّ نا محرم نوشاتندیعنی اسیر کوچه های روزگارم دیگر نمی آید به دنبالم مغیلاندیگر ندارد آبله کاری به کارم من حضرت یعقوبم و یوسف پرستمبر سینه ام پیراهنت را می فشارم دسته گل یاسی ندارم بر مزارتامّا به جایش تا بخواهی لاله دارم انگار من خوابیده ام در این بیابانانگار تو افتاده ای روی مزارم من با نیابت از تمام خاندانمبر آستان خاکی ات سر می گذارم علی اکبر لطیفیان     گذر نخلستان مشک بر دوش به دریا آمدهمه گفتند که موسی آمد نفس آخر ماهی ها بودناگهان بوی مسیحا آمد از سر و روی فرات، آهستهموج می ریخت که سقا آمد او قسم خورده که سقا باشدآن زمانی که به دنیا آمد دست بر زیر سر آب نبردعلقمه بود که بالا آمد از کمین گذر نخلستانبا خبر بود که تنها آمد کاش آن تیر نمی آمد، حیفاز ید حادثه امّا آمد انکسار از همه جا می باریداز حرم شاه حرم تا آمد داشت آماده ی هجرت می شدکه در این فاصله زهرا آمد از دل علقمه زیبا می رفتمثل آن لحظه که زیبا آمد کامل ترین غزل آمد از خیمه همچو قرص قمرآنکه آماده بهر پرواز استاشتیاق است و ترس جاماندنبند نعلین او را اگر باز است کربلا با نسیم گلبرگشرنگ و بوی گلاب می گیردحسنی زاده است٬ حق داردچهره اش را نقاب می گیرد آخر او ماهپاره می باشدمثل خورشید عرشه ی زین استآن گلی که به چشم می آیدزودتر در نگاه گلچین است قامت سبز و قد کوتاهشبوی کامل ترین غزل دارداینکه شوق زبان زد عشق استسیزده شیشه ی عسل دارد جشن دامادی و بلوغش بودکه به تکلیف خود عمل می کردمثل یک غنچه زیر مرکبهاداشت خود را کمی بغل می کرد سینه گاهش کمی تحمل داشتآن هم از دست نعلها وا شدمعجزه پشت معجزه آمدنونهالی شبیه طوبی شد گر عمو را شکسته می خواندگر کلامی به لب نمی آرددر مسیر صدای بی حالشاستخوان مزاحمی دارد قامت او کمی بزرگ شده استیا عمو قامت خمی دارد؟!رد پای کشیده ی او تاوسط خیمه لاله می کارد بر سر گیسوی پریشانش رنگ خونابه نیست٬ رنگ حناستآخر این نوجوان بی حجلهتازه داماد سیدالشهدا ست علی اکبر لطیفیان       محضر سلیمان ای فدای دل منوّرتانای به قربان چشم کوثرتان وای بر حال جبرئیل٬ او راگر برانید٬ روزی از درتان ای سلیمان٬ موری آمده استتا مشرف شود به محضرتان من کیم؟ دوره گرد چشمانتزینبم من همان کبوترتان کودکانم چه ارزشی دارند؟جان عالم٬ تصدق سرتان کرده ام یا اخا دو آئینه نذر چشم علی اصغرتان ظهر دیدی چگونه خوش بودنددر صفوف نماز آخرتان به امیدی بزرگشان کردمتا به دستم شوند٬ پرپرتان گر بگویی بمیر٬ می میرنددست بر سینه اند و نوکرتان پای تفسیر٬ شیرشان دادمپای تفسیر گریه آورتان پای تفسیر سوره مریمسورۀ زخمهای پیکرتان تا که راضی شوی و اذن دهیپر بگیرند در برابرتان یادشان داده ام٬ قسم بدهندبر ضریح کبود مادرتان بگذار اینکه ذبحشان سازمپای رگهای سرخ حنجرتان علی اکبر لطیفیان       اذان گريهلباس مشکي ما را به دستمان بدهيد به ما حسينيه ي گريه را نشان بدهيد مرا که راهي بزم عزاي اربابمبراي زود رسيدن کمي توان بدهيد اگر خداي نکرده در آخر خطمبه جان اشک سه ساله مرا امان بدهيد نماز گريه ي ما با امامت سقاستبه روي مأذنه ي کربلا اذان بدهيدبراي آنکه بمانم هميشه بر درتانبه کلب قافله ي عشق استخوان بدهيدقسم به حرمت چشمانتان اگر مُرديمبه روي سنگ حسينيه غسلمان بدهيد ع.ل       سينيِ سيبسيني بدست بود و سر کوچه ديدمشبا پرچمي که روي نگاهم کشيدمش "آقا کمک کنيد، خدا خيرتان دهد"او دم گرفته بود .. وَ من مي شنيدمشسيب رسيده اي جلوي باورم گذاشت منهم بدون هيچ تعلّل خريدمش شب آمدم به خانه و آن سيب سرخ راتقسيم کردم و بغل سفره چيدمشحالا درخت سيب شده ، بار آمده استآن ميوه اي که قبل محرم خريدمش روزي هزار بار مرا شُکر مي کنداين کودکم که با غمتان آفريدمشرفتم سراغ کودکم امروز مدرسهسيني بدست بود و سر کوچه ديدمش ع.ل مرد ظهورما منتظريم از سفر، برگردي يکروز شبيه رهگذر برگردي با کاسه ي آب و مجمري از اسپند ما آمده ايم پشت در، برگردي وقتي سر شب که رفتنت را ديديمگفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟ ما منتظر تو ايم آقا، نکنديک جمعه غروب بي خبر برگردي من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم اي کاش که از همين گذر برگردي پرواز نمي کنيم از اينجا، بايددر فصل نبود بال و پر برگردي وقتش نرسيده است اي مرد ظهوربا سيصدوسيزده نفر، برگردي؟ ع.ل       غروب خاکستريامروز آقا، بي تو جور ديگري بودحتي نگاه ياسها، نيلوفري بودخورشيد مثل پنج شنبه پا نمي شدانگار بين رختخوابش بستري بودبرشانه هاي شمع ها در اول صبحتابوت يک پروانه ي خاکستري بودوضعيت آب و هوا مثل هميشه مثل هواي جمعه ي پشت سري بودچشم زمين جاهليت خيز دنيا دنبال خطّ کوفي پيغمبري بوداينکه غروب است و کمي بارانيم، نهاز اولش همه روز گريه آوري بوددر چشمايم ، التماس آخرينم ما را به سمت "چشمهايت مي بري" بود اين سال هشتادوچهار شمسي ماآقا چه مي شد سالِ خورشيدي تري بود؟علی اکبر لطیفیان       امام جمعۀ کوفه من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا آئينه کاري کرده باشم مقدمت رااوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديميعني در آورديم باباي غزل راحتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد...راحت شويم از دست اما و اگرهاآب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرمابهر ظهور امروز هم روز بدي نيستاي تکسوار جاده هاي رو به فرداآقا، صداي پاي سبز مرکب توست تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟"يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من خورشيد پيدا مي شود از غروب دنياآقا نماز جمعه ي اين هفته با توپاي برهنه آمدن تا کوفه با ما ع.ل
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:57  توسط سعید قبادی  |